تبليغاتX
تنهای تنها
زندگی

I LOVE YOU

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:14  توسط محمد | 
  "فکر کرده بودم جدایی از تو برايم آسان است!
خيال کرده بودم دل کندن از تو ساده است !
اما دگر کافيست !!
به خدا کافيست ...


تنها دقيقه اي ازم دور شده اي
عجيب است !!!
نه ، نه  ، برگرد ، که بي تو نيستم !
همين چند دقيقه برايم کافي بود .
تار و پودم با تو آميخته !
سرشتم ، هرچند جدا ، ولي در دستان توست !
ترکم مکن....
دگر ثانيه اي هم از من جدا نشو !
ثانيه اي ...
بگذار هميشه در آغوشت باشم.
هميشه ...

 

مامن امن دلتنگي هايم.....
مونس شب هاي تارم......
خورشيد آرزوهايم.....
با من بـــمان.... "

"  با من بـــمان  "

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 0:35  توسط محمد | 

و اما عشق !

جرعه آبی بدهید ، گلویم خشکید

هزار سال بی تو گذشت ای مراد دل

بی تو ای دختر بهار ، ای شیرین تر از شیرین

به  کجا  کشیده ای این مجنون پا برهنه را

نگفتمت نرو ؟ نگفتمت بی تو میمیرم؟

 روزی هزار بار مردم و زنده شدم

به دنبال تو ، در پی تو

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی ، عاشقت خواهم ماند

چه میکند این حس شقایق

                     چه میکند این محرم راز،

                                                   این دل

        میخواست به دیواری تکیه کنم که بارها زیر آوارش غرورم له شده بود

قلبم درد میکند ، در نوارش پس  از هر حرف  فقط فاصله است و فاصله

نگران نباش

هنوز عاشقم ، عاشقت میمانم بی آنکه بدانی

هنوز دوستت دارم ،

دوستت دارم به اندازه شمار همه نامردهای دنیا ، به اندازه تعداد همه دروغگوها

هنوز تشنه نگاهت هستم ، آن نگاه سرد ، آن چشمان دروغین

هنوز با تو نفس میکشم ، برای تو

دوستت دارم همنفسم

عاشقت میمانم و تو نمیدانی

تنهایت نمیگذارم با اینکه آسان تنهایم گذاشتی

باز هم یک شب دیگر ،پر ز تنهایی و درد

 پس شباهنگ کجاست

کاش با من سخنی می گفتی

کاش می گفتی بمان ،و تو هم میماندی

جرعه آبی بدهید ، گلویم خشکید

باز هم گریه و هق هق  مرهم دردم شده ، 

 شیشه ها  غرق بخار ، مثل هرشب

این همه اشک چو باران بهاری از کجا می آیند

من همی میخوانم :

و تو رفتی و هنوز ، خش خش گامهای تو تکرار کنان.....

جرعه آبی بدهید ، گلویم خشکید

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:59  توسط محمد | 

دیدی دل ای دل بی پر و بالت کرد                                        با ناز و عشوه توی گور چالت کرد

یه دست کشید روی سرت خر شدی                                  خندید و رفت بازم تو پرپر شدی

مشت کوبیدی تو سینه تا نگات کرد                                   آتیش به جونم زدی تا صدات کرد

نشستی هی خیال بافی کردی                                       سردیهاشو با من تلافی کردی

هی به تو گفتم خودتو نگه دار                                        دست به کمر زدی شدی طلبکار

گفتی می خوای مجنون رو رسوا کنی                              تو شهر لیلی پرهاتو وا کنی

میخوای قمار آخرو نبازی                                                شیرین نو فرهاد نو بسازی

میخوای که غمگین نباشه نای نی                                 نشینه دل خسته کسی پای می

گفتم دلم اینا همش چرنده                                          مجنون کیه لیلی کیلویی چنده؟

نفس نگیر یه لطفی هم به ما کن                                 بیا بریم عاشقی رو رها کن

نیومدی نفس گرو کشیدی                                         جون که میدادم نبودی ندیدی

حالا که مردم اومدی کنارم؟                                          زمستونه ، میخوای بشی بهارم؟

چی شد؟سوزوندت؟زیر پا لهت کرد؟                            بازم گذاشت رفت تو رو باطلت کرد؟

دیر اومدی دیگه جونی نمونده                                   هرچی نفس بوده یکی سوزونده

همونکه پاشو تو سینه وا کردی                                  به جای مجنون منو رسوا کردی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:58  توسط محمد | 

 

در غربت و تنهاییم ،هر دم هوایت میکنم

رفتی تو با یار دگر،غمگین دعایت میکنم

گریان نگاهت میکنم،خسته صدایت میکنم

بستی به دامت پای دل،عمرم فدایت میکنم

ای سوختی تو هست را،بشنو صدای مست را

آهی نهادی بر دلم،سوزد چو یادت میکنم

گر آه دل طغیان کند،برهستی ات آتش زند

تنها نسوزد خشک را،بر خشک و تر باهم زند

گردد چو شب روز تو تار،باری تو چون ابر بهار

از اشک و از افغان تو، جیحون نو سر بر زند

لیکن مترس ای جان من، ای خوش تر از عطر بهار

این آه عالم سوز را ،در سینه ام کردم مهار 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:56  توسط محمد | 
باید از محشر گذشت 

این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است

عذر می خوام پرم عذر می خواهم پری

من نمی گنجم در ان چشمان تنگ.روی جنگلها نمی ایم فرود

شاخه زلفی گو مباش.اب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست

بره هایت میدوند.جوی باریک عزیزم.راه خود گیرو برو

یک شب مهتابی از این تنگنای بر فراز کوهها پر میزنم

میگذارم میروم. ناله ی خود میبرم.دردسر کم میکنم.چشمهای خیره می پاید مرا

غرش تمساح می اید به گوش.کبر فرعونی و سحر سامریست

دست موسی و محمد با من است

میروم انجا که با هم روزو شب را داشتیم

صبح چندان دور نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:51  توسط محمد | 
دكتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي كرده است :

دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که

قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای

چیزی فانی واگذاشته‌اند.

بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم

تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و

برایشان ارزش و احترام قائلیم.


دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم

حضورشان را دریابیم، اما وقتی که

از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم.

می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند

ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان.

اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند

اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست

می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که

چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام

از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:45  توسط محمد | 

ای چراغ هربهانه

ازتو روشن ازتو روشن

ای که حرفای قشنگت

منوآشتی دادی با من

منو گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه

باز می یای که مثل هر روز

برامون دونه بپاشی

منو گنجشکا می میریم

تو اگه خونه نباشی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:43  توسط محمد | 

صدفي به صدف ديگر گفت : درد زيادي در درونم احساس مي کنم .دردي سنگين که مرا عذاب

  مي دهد . صدف ديگر با غرور گفت : ستايش خداي آسمان و زمين را که من هيچ دردي را در

 خود ندارم خوب هستم و سلامت . در همان لحظه خرچنگي از آنجا عبور مي کرد و صحبت

  آنها را شنيد رو کرد به صدف از خود راضي و گفت : بله تو کاملا خوب و سلامتي، اما دردي

  که همسايه ات را مي آزارد مرواريدي بي نهايت زيباست که تو از آن بي بهره اي ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:34  توسط محمد | 
اگه فراموشم كني ميميرم

يادمان باشد از امروز خطايي نكنيم

گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم

پر پروانه شكستن هنر انسان نيست

گر شكستيم ز غفلت منو و مايي نكنيم

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم

يادمان ياشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سروپايي نكنيم

يادمان باشد اگر حال خوشي دست بداد

جز براي فرج يار دعايي نكنيم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:31  توسط محمد | 
www.unknown-lo0over.blogfa.com

یادمان باشد به دل کوزه آب ,که بدان سنگ شکست...

 

بستی از روی محبت بزنیم!!

 

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند...آبرویش نرود...!

 

یادمان باشد فردا حتما ,ناز گل را بکشیم..

 

حق به شب بو بدهیم...

 

و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!!

 

وبه انگشت نخی خواهیم بست,تا فراموش نگردد فردا..!

 

زندگی شیرین است! زندگی باید کرد...

 

و بدانم که شبی,خواهم رفت..!!!!!!!!

 

و شبی هست که نباشد پس از آن,فردایی.....!!!!    خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:27  توسط محمد | 

گفتی عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم،  گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.

 گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم    ميخواد طرف رو خفه كنم.

گفتي ... ، گفتم...  .

 حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!

                              

                                 فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 15:1  توسط محمد | 

دوستت دارم دوستت دارم آري خيلي دوستت دارم...

 

تنهاي تنها بودم ، با تنهايي درد دل ميكردم ، من بودم و يك دنيا تنهايي

تو آمدي و مرا عاشق كردي، عاشق آن قلب پر از محبتت كردي

مرا در اين دنياي عاشقي در به در كردي

بدان كه من به آساني گرفتار تو نشدم  در اين راه عاشقي سختي كشيدم ، درد كشيدم ، تا با تو بمانم

اينك كه من گرفتار تو شدم و راهي براي بازگشت به سوي تنهايي ندارم تا آخر راه با تو مي مانم ، بدان كه براي عشقت جان خواهم داد

زندگي ام فداي تو ، اين قلب كوچك و پر از مهرم براي تو ، اين همه احساس پر از عشق در وجودم نيز تقديم به تو

بدان كه بيشتر از همه چيز دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم

باز مي نويسم كه دوستت دارم ، عزيزم خيلي دوستت دارم

تكرار مكرر كلمه دوستت دارم را باز به زبان خواهم آورد تا بيشتر از هر لحظه اي باور كني كه من بيشتر از هر زماني و بيشتر از هرچيزی دوست دارم عزيزم

اينهمه سختي و اينهمه انتظار و اينهمه غم و غصه در اين لحظه هاي عاشقي نشان از عشق و دوست داشتن من نسبت به تو مي باشد

دوستت دارم

كلمه مقدس دوست داشتن و ابراز آن به تو با گفتن آن كلمه نيست ، با نوشتن و يا حس كردن آن نيست ، بايد با ماندن تا آخرين لحظه زند گی ام به تو ثابت کنم که دوستت دارم

اينك با تو هستم ، هستم مي مانم و خواهم ماند و بارها گفته ام

و ميگويم و خواهم گفت كه دوستت دارم ، باز ميگويم كه دوستت دارم … دوستت دارم و دوستت دارم ……. آري دوستت دارم

اين كلمه را از حفظ نميگويم ، اين كلمه مقدس را از ته دلم ميگويم .آري از ته دلم با صداي آهسته ميگويم كه

                  دوستت دارم .

 

                                     اينم يه گل رز واسه تو که خيلي دوست داري

اونقدرعاشق میشم
عاشق میشم
عاشق میشم
عاشق میشم
عاشق میشم

اونقدر از تو میگم که به یمن اسم تو
توی آسمون عشق رنگین کمون پیدا بشه

اونقدر عاشق میشم که تو سرزمین عشق
بعد مجنون یه نفر صاحب نشون پیدا بشه

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه

تو هوای تازهٔ زندگی هستی
که تو قصر آرزو هایم نشستی

تو همون معجزه و لطف خدایی
که طلسم نا امیدی رو شکستی

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه

میون گلها نرو ، سخته پیدا کردنت
آخه تو خودت گلی ، چه قشنگه دیدنت

میون گلها نرو ، سخته پیدا کردنت
گل خجالت میکشه از تو و خندیدنت

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:51  توسط محمد | 

آنکه می گوید دوست ات می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.

عشق را
ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوست ات می دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.

عشق را
ای کاش زبان سخن بود
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 14:36  توسط محمد | 
دفتر عشـــق که بسته شـد
        دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
   خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیکه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاکیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون که عاشقــــت بود
بشنواین التماســو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 14:30  توسط محمد |